..."
...میتوان راند تا سراب , تا سراب , تا سراب
سرخوش و بی آزرم بر سینه کویر راندن از آن که خام’ش است و گشاده دل ; که خام’ش است و گشاده بال , که گشاده بال و گشاده دست , مثل معصومیت چشمان کودکی گمشده ; اما... بسی , گاهی توفان و بسی باتلاق های شن نیز.در عمق خام’ش و آرام کویر هم روزگاری قلب خدا می تپیده است و هنوز هم . پس این گونه سبک , این گونه سر خوش و سبک و رندوار شاید نتوان راند همواره بر بردباری وسیع و بر حقیقت آن ; هم شاید نتوان راند بر جان خدایی انسان , انسانی که نه دیر زمانی پیش از این که به پندار "شناعت " آغشته شود ,سر اندر پا بلور بوده است و آفتاب و آب; سر اندر پا بلور تا آیینه ی تمام نمای " انسان من " باشد
:
" ...! تو
سلوک

No comments:
Post a Comment