از ته دل می خواستم و آرزو می کردم که خودم را تسلیم خواب فراموشی بکنم. اگر این فراموشی ممکن می شد, اگر می توانست دوام داشته باشد, اگر چشمهایم که به هم می رفت, در ورائ خواب آهسته در عدم صرف می رفت و هستی خودم را احساس نمی کردم, اگر ممکن بود در یک لکه ی مرکب, در یک آهنگ موسیقی یا شعاع رنگین, تمام هستی ام ممزوج می شد و بعد از این امواج و اشکال, آن قدر بزرگ می شد و می دوانید که به کلی محو و ناپدید می شد, به آرزوی خود رسیده بودم. " هدایت